![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
| ![]() |
![]() | ![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
| تقدیم به تو (عشق زندگیم) |
|
سلام عزیزم
نمیدونم چجوری احساسمو برات بگم؟ میدونی ُ واقعا دلم برات تنگ شده ُ یعنی تاحالا اینطوری دلتنگ نشده بودم. یادته یه بار بهت گفتم من هیچ وقت گریه نمی کنم؟ الان که دارم اینارو می نویسم چشام پر شده. اگه هیچ کس اینجا منو نمی دید حتما گریه می کردم. کاش فقط می شد همین الان فقط یه دقیقه می دیدمت... شاید آدم اگه این لحظه هارو نبینه هیچ وقت نفهمه چقدر به عشقش احتیاج داره و چقدر دوسش داره. خیلی دوست دارم خانومیه نازم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:20 توسط بهنام |
|
|
سلام عزيزم ميترام اگه بدوني چقدر دلم برات تنگ شده! نمي دونم مي خوام چجوري دو روز ديگه برم؟ ميترا خيلي برام سخته. چجوري يههههههههههههههههههههههههههههههه مااااااااااااااااااااااااااااااااااااه تورو نبينم؟ من مي خوام بهانه بگيرم. اصلا من مي خوام تورو هم با خودم ببرم. اصلا چرا اين روحيه خراب منو فقط تو ميتوني درستش كني؟ اصلا نمي دونم چرا هميشه آپاي من يه ذره دير مي كنن؟ اصلا من خیلی عاشقتم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:17 توسط بهنام |
|
|
حالا اگه تونستی بشمر بگو چندتا دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:44 توسط بهنام |
|
|
سلام عشقم
میترا جونم امروز یه داستان عاشقانه دیدم خیلی خوشم اومد ببین نظرت چیه؟ پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . راستی خیلی دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:43 توسط بهنام |
|
|
سلام عشقم
اصلا میدونی برا چی این مطلب رو میذارم؟ فقط می خوام بگم میترای نازم خیلی دوست دارم خیلی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط بهنام |
|
|
سلام میترا جونم، سلام به همه خوبی عزیزم؟ همه انشاا... خوب هستین؟ میترا جونم که می دونه من تو نوشتن زیاد وارد نیستم تا حالام زیاد با وبلاگ و این جور چیزا رابطه ای نداشتم ولی خوب عشق آدمو به خیلی کارا وا می داره و به خیلی جاها میبره. راستی میترا واقعا این یکی از بهترین تولدام بود مرسی خانومی. از همه دوستای عزیزم که اومدن و تبریک گفتن خیلی ممنونم واقعا لطف کردین. حالا که قراره عشقمون اینجا ثبت بشه از اولش بگم. راستش به نظر من کلا زندگی با عشق شروع میشه. من از وقتی میترا رو شناختم خیلی چیزا تو نظرم عوض شد ، اصلا نگاهم به زندگی به آدما و از همه بیشتر به خودم تغییر کرد. تازه فهمیدم که واقعا به یکی احتیاج دارم. یه زمانی اسم عشق که می اومد ته دلم خندم می گرفت می گفتم یه مشت زز اسم خودشونو گذاشتن عاشق. راستی میترا خیلی دلم میخواست اینجا بودی و با هم مینوشتیم ، با این که همین دیروز با هم بودیم دلم برات تنگ شده. در ضمن خانومم اون دلمو شکستی رو از نوشته های هفته قبل بردار، ملت فکر می کنن چی کار کردم ها. میترای عزیزم تو عشق زندگی منی همیشه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:29 توسط بهنام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بهنامم سلام
این وبلاگ رو برای این نوشتم که همه ی دنیا از عشق من و تو با خبر بشن دلیل اصلیشم روز تولد تو بود تولدت مبارک یگانه امید من برای زندگی خدا را شکر که تو را آفرید |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر عاشقانه |
| نویسندگان |
|
میترا بهنام میترا و بهنام |
|
RSS
|