![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
| ![]() |
![]() | ![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
| تقدیم به تو (عشق زندگیم) |
|
سلام عشقم
میترا جونم امروز یه داستان عاشقانه دیدم خیلی خوشم اومد ببین نظرت چیه؟ پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . راستی خیلی دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:43 توسط بهنام |
|
|
به قبله ی دست نخورده و پاک چشمانت که تا بحال هیچ کافری در آن به نماز نایستاده ایمان آوردم...! به لوت لبهایت که کویر باران ندیده را همانند است و حتی آلودگی کلمات پاکی آنها را به یغما نبرده ایمان آوردم...! وقتی دنیا به هرزگی علفهای هرز می خندیدو در جنین خویش نطفه ی آلودگی می پروراند به دستانت که در میان علفهای هرز هنوز به پاکی گلها معتقد بودند ایمان آوردم...! وقتی که باد خاطرات مسموم گذشته را به آیندگان خبر می داد و آینده در انتظار فاجعه بود به گذشته ات که در دو راهی هوس و شهوت هنوز به انتظار راه سوم ایستاده بود ایمان آوردم...! وقتی که آسمان شب را بوی تافن ستارگان پر کرده بود و حتی دستانی که در آرزوی ستاره چیدن بودند به دستان خود خیانت می کردند به صداقت آرزو های دست نیافتنی و غیر ممکنت که به غیر ممکن بودن خویش با تمسخر می خندیدند ایمان آوردم...! وقتی که حتی اجسام از جسم بودن خویش خجالت می کشیدند و افراد با معیار تن فروخته می شدند به جسم پاک و بی آلایش تو که اعتقادی به فروش نداشت و انگیزه ای برای خرید ایمان آوردم...! وقتی که دنیا پر بود از رفاقتهای بی بنیاد . وقتی که شهوت بر خود نام عشق می نهاد به عشقت که نیازی به انکار و اقرار نداشت ایمان آوردم...! و شدی معبود من اینک تو ای معبود من به عبادتگاه عشقت قسم می پرستمت
سروده ی میترا برای تو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:41 توسط میترا |
|
|
سلام عشقم
اصلا میدونی برا چی این مطلب رو میذارم؟ فقط می خوام بگم میترای نازم خیلی دوست دارم خیلی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط بهنام |
|
|
زندانی بودم نمی دانم در کدامین قفس...! نمی دانم در کدامین سال...! نمی دانم در کدامین روز...! دیوارهای تنم برایم قفسی از جنس خویش ساخته بودند زندانی از جنس خویش و زندان بانی از جنس خویش و من ...! من را هر روز محکوم به زندانی بودن در قفس تن می کردم اما همین من من از این قفس تنگ جسم بیزار بود هر روز برای فرار نقشه می چید هر روز برای گریز چاله می کند و هر روز برای جلوگیری از فرار چاله ها را پر می کرد شاید ! شاید برای فرار تو را می خواست!؟ تا اینکه تو آمدی دستم را از بین میله های قفس تنم گرفتی و گفتی بیا جسمم در پشت میله ها جا ماند اما تو مرا بردی جسمم جا ماند اما رفتم نمی دانم مرا به کجا بردی به جایی که جا نبود تو مرا به قفس تازه ای بردی به قفسی که قفس نبود به زندانی بردی که دیوار نداشت به قفسی که میله نداشت به زندانی که زندانیش جسم نبود به زندانی که زندانبان نداشت و من اینبار نه برای فرار آمده ام که زندانی باشم نه در قفس تنم آمده ام که زندانی حبس ابد عشقت باشم نه با جسمم آمده ام که آزادانه در قفسی بدون میله و دیوار و زندانی و زندانبان زندانی باشم آمده ام زندانی قلبت باشم اجازه هست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 14:34 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بهنامم سلام
این وبلاگ رو برای این نوشتم که همه ی دنیا از عشق من و تو با خبر بشن دلیل اصلیشم روز تولد تو بود تولدت مبارک یگانه امید من برای زندگی خدا را شکر که تو را آفرید |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر عاشقانه |
| نویسندگان |
|
میترا بهنام میترا و بهنام |
|
RSS
|